منوی اصلی
ورود اعضا
| به یاد جهان پهلوان... |
|
|
|
| دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۳۹ |
|
پهلوان پهلوانان ، افسانه نبود آن روز که پشت درهای بسته امجدیه ایستاد و شنید که درون امجدیه صدای تشویق ها ، صلوات ها و هیاهوی مردم هر لحظه اوج می گیرد نتوانست بخندد . ایستاد ، خشمگین شد ، خونش به جوش آمد و با درد و نا امیدی مشت های کوچکش را به در کوفت. در باز نشده بود وهمان طور محکم و نفوذ ناپذیر جلو پای او قد افراشته بود. که می دید فرصت ها یک به یک دارد از دست می رود ،دوید ،نفسش می گرفت ،اما توقف نکرد. بعد از دویدن باز ایستاد به آجرهای دیوار امجدیه چنگ زد و چون گربه جسوری آهسته آهسته خودش را بالا کشید ، وقتی بالای دیوار ایستاد ، آسمان به چشم کودکانه او نزدیکتر شده بود و زمین بسی دور و او یک لحظه خود را در فضا معلق دید . صدای خشک پاره شدن پارچه ای را شنید و دردی را درکف پاهایش حس کرد . از زمین برخاست و به سوی میدان دوید . در آنجا درمیان همهمه و شوق مردم دو پهلوان نامدار آن عصر با هم دست و پنجه نرم می کردند و او تمام وجود خود را در کشاکش های آن دو پهلوان از یاد برد . |
عکس های روز
نظرسنجی
آمار بازدید سایت






![]() | امروز | 1005 |
![]() | دیروز | 2159 |
![]() | این هفته | 14514 |
![]() | هفته پیش | 15877 |
![]() | این ماه | 42060 |
![]() | ماه پیش | 29996 |
![]() | کل بازدید | 269425 |





.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)






